+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۱/۲۵ ساعت 10:0 توسط لیلا محمود زاده
|
ياد من باشد فردا دم صبح جورديگرباشم بدنگويم به هوا ،آب،زمين مهربان باشم با مردم شهر وفراموش كنم هرچه گذشت خانه ي دل بتكانم از غم وبه دستمالي از جنس گذشت، بزدايم ديگر ،تار كدورت از دل ، مشت را باز كنم ، تا كه دستي گردد وبه لبخندي خوش دست در دست زمان بگذارم. ياد من باشد فردا دم صبح به نسيم از سر صدق ، سلامي بدهم وبه انگشت ، نخي خواهم بست تا فراموش نگردد فردا زندگي شيرين است ،زندگي بايد كرد. گرچه ديراست ولي كاسه اي آب به پشت سر لبخند بريزم ،شايد به سلامت زسفربرگردد. بذراميد بكارم دردل ، لحظه را دريابم. من به بازار محبت بروم فردا صبح مهرباني خودم عرضه كنم،يك بغل عشق از آنجا بخرم يادمن باشد فردا حتما به سلامي ،دل همسايه ي خود شادكنم بگذرم از سر تقصيررفيق ، بنشينم دم در چشم بركوچه بدوزم باشوق تاكه شايد برسد همسفري ، ن اين دل مارا با خود وبدانم ديگر قهر هم چيز بديست